من دختر زمستانم هم نفس برف های سپید که هر بار دلشان می شکند محو میشوند و چشمان مرا در حسرتی سربی رنگ جا می گذارند!!! به برف ها چشم دوخته ام وبرای بودنشان ستاره های آرزویم را در سبد دلم می گذارم. صدایم می کند نگاهش می کنم... چه عظمتی!!!پر از پاکی،صداقت،سپیدی!!! رنجیده بود،نمی دانم چرا؟؟؟ گفت؛(( عاشق شدی؟)) از ته دل خندیدم،او از کجا می دانست؟ من راز عاشقی ام را به هیچ کس نگفته بودم. سوالم را خواندو گفت؛ ((تقصیر چشمانت است،زود رسوایت می کنند.)) این بار او خندیدو من حیرت زده،خندیدنش را نظاره کردم!!! گل یخ را به حجم گرم دستانم سپردم،دوباره صدایم کرد. با پریشانی نگاهش کردم. اندوه،چهره ی پاکش را غرق خودکرد و گفت؛ ((فریب عشق را مخور،ویرانت می کند!!!)) دوباره خندیدم،نگاهش پر از پرسش و تردید بود.گفتم؛ ((ولی عشق برای من زندگیست ، با او نفس می کشم.)) آهی از سینه کشید و گفت؛ ((نفس هایت را به او مسپار آواره ات می کند.)) گل یخ را بوییدم و گفتم؛ ((او هم نفس هایش را به من سپرده.)) نگاهش تنم را لرزاند!!! تردید نکردم و گفتم؛((دوستم دارد.)) این بار او با تردید غریبه و شد و پرسید؛ -((از او پرسیده ای؟)) چرا تنم لرزید؟؟؟ گل یخ از دستاانم فرو افتاد، بی آنکه نگاهش کنم، انتظارم را در آغوش کشیدم و دویدم. پشت پنجره نشستم ولحظه هایم را رنگ کردم، تا او بیاید...... نگاهم در انتهای کوچه می دوید و دلواپسی اش را پشت تنهایی کوچه پنهان می کرد!!! دلم گلدان شمعدانی احساسم را رها کرد و حجم بیقراری اش را به آسمان سپرد. آسمان,تاب این دل نگرانی را نداشت وبی غرور,شبیه چشمان من بارید. قلبم تپش های پر اظطرابش را در سایه ی شب به امانت سپرد به دنبال تو,کوچه را بویید....... . پنجره،تحمل بیقراری دلم را نداشت و شکست. تنم می لرزید:اما از سردی برف های یخ زده ی دیروز نبود، از دلواپسی اطلسی های عشقم بود. آه....!دلم آرام گرفت و نگاهم به ستایش گام هایت غرق شبنم شد نمی دانم چرا لرزیدم؟ چرا از دیر آمدن هایت هراسیدم؟ چرا از دیر کردن نگاهت لرزیدم؟ به دلواپسی شب قسم !!! نمیدانم !!! Yek shokolat ghermez Yek shokolat abi Male kie in do ta Kasi nadad javabi? Delam mikhad bardarm Har dotasho bi seda Ta bebarm barae Mehmonie morche ha Bar gerefte az ye ketab
کوله بارم پر از عشقی بود
که تار و پود وجودم را از انخود کرده بود
چشمانم رابسته بودم وچشمان زیبای تو را می دیدم
و در جاده ی بی انتهای عشق
قدم بر میداشتم.....
صدای غرشی چشمانم را گشود!!!
ابر را با ان پوستین سپید ونمناکش صدا کردم
و گفتم تو می دانی عشق چه رنگی بود ؟
غرید وبا لحجه ای شبیه نقره ای یاس های دلم گفت
عشق رنگ حسرت است
حرف هایش را نمیفهمیدم خندیدم!!!
از دستم رنجید
با صدایی شبیه اواز نی لبک ها گفتم
عشق من سپید است
با اندوهی که از دلش بر می خواست گفت
یقین داری؟ این بار من رنجیدم
با لحنی پر از ملامت و خاکستری رنگ گفتم
تو به سپیدی اش حسادت میکنی!؟.....عشقم از تو سپید تر است.
بغضش شکست و اشک هایش فروریخت!!!
ابر می گریست و من خیس باران می شدم.
با یاد تو چتری ساختم و با زمزمه ی نام تو به راه افتادم.
| Design By : RoozGozar.com |


